بنام خداوند بخشنده و مهربان
از روز 18هم من اومدم مرخصی زاهدان ... روز 18 هم که میخواستم
ساعت 10 اجازه بگیرم برای حرکت کردن به طرف زاهدان از روز قبلش
به دادمحمد گفته بودم فردا ماشین میاد دنبالم اشکالی نداره من برم
زودتر گفت نه اشکالی نداره گذشته از این که صحبت کردیم چجوری میرم
و اینا ...فرداش یعنی 18هم پنجشنبه ، ساعت 9:20غلام حسین زنگ زد
گفت که کی بریم زاهدان منم گفتم الان بیا که بریم بعد چندباری زنگ زدم
به بابام و رئیس اداره که ببینم ماشین دولتیه یا نه ولی باز هم صد در صد
متوجه نشدم اما حدس میزدم دولتی باشه ولی میگفتم شاید هم نباشه
خلاصه گفتم بیاد دنبالم و ساعت 9:40 دقیقه رفتم به داد محمد گفتم که
اجازه هست برم من ؟ ماشین اومده دنبالم اون یه جوری منو نگاه کرد
و بعد ساعت رو نکاه کرد و گفت ساعت چند با خنده گفتن 9:40 دقیقه
بعد باز یه جوری نگام کرد و خواست یک چیزی بگه گفتم خب اگر بگید
نرو خب نمیرم ... گفت نه برو ولی بعد نمیذارم بری ساعت 12 میذارم بری
یعنی 5شنبه دیکه خواستم اجازه بگیرم نمیذاره برم ...
منم گفتم اشکال نداره من نمیترسم با خنده ... اونم گفت باشه من میترسونمت و خندیدم و خداحافظی کردم و بعد رفتم منتظر شدم که
ماشین بیاد و دیدم ماشین اداری اومده و خواستم کنسلش کنم نشد
چون حکم ماموریت زده بودن برای این بنده خدا و براش دردسر میشد
برای همین گفتم پول بنزینو خودم میدم و داد30 تومن و اون بنده خدا
هم بدون هیچ تعارفی هم قبول کرد حالا به بقیش کار ندارم ولی من
گناهشو از سرم رد کردم و رفتیم ایرانشهر و برگشتنا یک صندلی کامپیوتر
از اداره ایرانشهر به واحد همون اداره تو نیکشهر برای خودم فرستادم با
همون ماشین که داشت برمیگشت ...
خلاصه اون دوستم نیامد شب ساعت 10 حرکت کرد سمت زاهدان اما دوست دیگم حسین با خودم اومد و کلی بابام سوال پرسش کرد ووو
خلاصه که اینجوری بود و
مابقیشو بعدا میگم ....
------------------------------------
محسن ساعت 6 صبح رسید و رفتم دنبالش اون روزرما روضه داشتیم
روضه برای خانوما بود و نمیشد بمونیم برای همین ساعت 9 ما زدیم
بیرون بردمش چهاراه و چندتا مغازه رو نشونش دادم و گفتم بریم شریعتی
رو هم ببینیم بعد خرید کن و خلاصه فرداش هم تعطیل بود و هیچ جا
نرفتیم و خونه بودیم فقط صبحش که روضه بود رفتیم بیرون
محسن اومد خونه بابابزرگم اتفاقا خوب شد یه امپولی هم زد
و بابابزرگم همون روز ناهار اومد خونمون و برام جای تعجب بود که
چطور محسنو یادشه امروز صبح دیدتش و همون شب هم من و محسن
رفتیم خونه بابابزرگم خوابیدیم خلاصه توی این دو روز هم من و محسن
کلی این بازی انلاینه رو پلی دادیم و محسن هم خوشش اومد و قرار
شد رو سیستمش نصب کنه ... و فرداش روز یک شنبه 21م بعد از ظهرش
رفتیم بازار شریعتی و همونجا یک شلوار و پیراهن خرید و قیمتاش هم
رده چهاراه بود و بعد ما رفتیم حا داییم و برای تعمیرات اسپیکرم هم
رفتیم و کلی گشتیم و محسن هی میگفت بریم ... خسته بود خخخ
ولی کلی اینور و اونور بردمش یه بحث کوچیک هم کردیم چون من
میخواستم اسپیکرمو درست کنم اون میگفت واجب نیست ووو
بعدشم رفتیم خونه برای فردا صبح ساعت 10 بلیط گرفت نمیخواست
از مرخصیش استفاده کنه و فقط از روزهایی که آف خورده استفاده کرد
و خلاصه اون شبش نخوابید اصن تا 1 که باهم پلی دادم بازیو و بعد هم
تا صبح با حسین پلی داد بازیو و کلا تا ساعت 10 نخوابید و وقتی
میبردمش ترمینال گیج میزد ...
اون روز مامانم رفتم برای بابابزرگن ناهار درست کنه تا ساعت 2 نبود
وقتی اومد اجبار کرد بریم بیرون غذا بخریم چون مامانم این شخصیتو
داره که اگر خودش خارج از خونه غذایی بخوره که غذای خونه از اون
حد پایینتر باشه میره برای ما غذا میخره که ناراحت نباشه غذایی که ما
خوردیم ساده تر از غذایی که خودش خورده .... مادر من فرشته هست
شب هم رفتیم خونه پدربزرگ مادریم و فرداش ساعت 11 بعد این که
مامانمو رسوندم مدرسش رفتم 3 تا یک کیلو کلوچه محلی خودمونو
خریدم و بعد تاکسی گرفت داداشم و رفتم ترمینال و رفتم به سمت
نیکشهر این اتوبوسه هم خراب بود از زاهدان تا نیکشهر هم یکسره
بارون میبارید شدید حدودا10 ساعت تو راه بودم و رسیدم بارون
قطع شد و وقتی رسیدم خونه دوباره برون شدید شد . حکمت خدارو
ببین نذاشت من خیس بشم دمت گرم خدا ...
بعد که رسیدم این همکارای اداره راه (جاده سازی) که اماده باش بودن
بخاطر بارندگی اومدن حدودا 8 نفری بودن و منم تا 12 اتاقمو مرتب کردم
البته نیمه مرتب ... بعد خواستم بخوابم 10 تا پشه بالا سرم تا ساعت 3
شب هی میرفتن و میامدن منم از ترس نیش اینا خوابم نمیبرد بعد
دیگه مجبور شدم کولر رو روشن کنم تا با باد اون اینا برن بیرون و تا
صبح کولر روشن بود و بعدساعت 5 خاموش کردم و ساعت 6 آماده
شدم مثل هر روز الانم ساعت 7:47 روز 97/11/24 هست که داخل
بیمارستان هستم تا ببینیم امروز چی میشه ....
الهی به امید تو
بامداد(97/12/6)...ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141