دیوونه شدم

خرید بک لینک

بنام خدای بخشنده و مهربان

این تنهایی ها انقدر سخت میگذره بعضی وقتا دیوونه میشم و مغذم

هنگ میکنه که فقط میخوام بنویسم ... گذشته از همه اینا انقدر بهم فشار

آورده که بنظرم تمام این حس و حال مردنی که دارم فکر میکنم از اون

باشه از تنهایی منظورمه ... کاش یکی پیشم بود . یکی که باهم میساخت

نه این که یکی که برام دردسر درست کنه خودم میفهمم منظورم کدوم از

دوستامه ...

ولی کاش تنها نباشم و تمام شه این تنهایی خیلی به بدبختی دارم تحملش

میکنم به جایی رسیدم که حس میکنم مردم یا واقعا مردم خودم حالیم

نیست اخه دیشب موقع غذا گرم کردن پیکنیک خاموش شد و حواسم نبود

بعد که متوجه شدم سرم سنگین بود و دور دیدم سیاه شده بود انگار از توی

یک لوله دارم نگاه میکنم هر لحظه میخواستم بی افتم . بعد سریع قفس

مینارو برداشتم رفتم بیرون . مینا هم بی حال شده بود ...

خداروشکر به موقع فهمیدم وگرنه مرده بودم شایدم واقعا مردم نمیدونم

دنیا از چه قراره ولی بعید میدونم ... میدونم که زنده ام و این یک معجزه

بود که خدا برام گذاشت که زنده بمونم ...

خدایا شکرت ...

ما آدما هیچ وقت درس عبرت نمیگیریم ...

اینو برا مامانم تعریف نکردم میدونم که غصه میخوره ...

بامداد(97/12/6)...

ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:59

صفحه بندی