بنام خدا
۸ ماه پیش آخرین مطلبمو نوشتم چه روزایی گذشته از اون موقع چه
زود همه چی میگذره خیلی چیزا تغییر کرده از اون موقع خیلی زندگی
توی این دنیا غم انگیزه توی ۸ ماه فانی چه اتفاقایی افتاده از بزرگترینش
همین ویروز کرونایی هست که اومده و تا الان از خانوده ما پدرم هم
دچار این مریضی شده اتفاق خوب خاصی که واسمون نیفتاده چرا البته
بچه داییم به دنیا اومده البته من فقط خبرشو شنیدم نزدیک ۴ ماهه
ندیدمشون هنوز . خودم خیلی چاق تر از قبل شدم و این که یا حسایی
دارم خیلی کسل هستم و اصن خنده ای دیگه ندارم حوصله هیچیو هم
ندارم بنظرم افسروگی گرفتم ولی چیزی که میدونم تنهایی امونمو بریده
خسته از همه چی شدم خودمم آدم بی عرضه ای هستم نمیرم دنبال
کسی که بیارمش تو زندگیم ولی خب من همش روی این حساب کاری
نمیکنم که فعلا کاری ندارم بیکارم و نمیتونم خرج یک زندگیو بدم از
طرفیم واقعا اعتماد بنفسشو ندارم اخه من چاقالو رو کی خوشش میاد
نزدیک هرپسری ک میشم فرار میکنه که کسی منو باهاشون نبینه بخاطر
من خجالت بکشن . آره واقعا هیچ رفیقی ندارم همش به خودم میگم
تمیرحسین اینو خودت از خدا خواستی میگفتی بری یه مدت یه جایی
تنهای تنهای دور از همه چی حالا بچش تنهای تنهایی دور از همه چی
اولش همه چی خوب بود حالا اگر بمیری هم چند روز بعد میفهمن مردی
شاید از بوی گندت بفهمن که مردی اینم قسمت من شده تنهایی و دور از
همه چی حتما حکمتی داره . همش میگم خدایا تو که دوس نداری
بندت اونم مسلمونش غمگین نباشه پس این چیه به حال روزم افتاده.
احساس پوچی مطلق میکنم ....
بامداد(97/12/6)...ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50