امشب (97/12/1)

خرید بک لینک

بنام خدا

خیلی سخته ...

که تنها باشی

که تنها باشی و همه سختیا رو دوشت باشه

تنها باشیو اتفاقات بدو تنها تو خودت بریزی و هیچکی مباشه باهاش دردل کنی

از کار بیایی و خسته داغون و هیچ چی نیست که بهت انرژی مثبت بده

هی اتفاقات بدو مرور میکنی تو ذهنت استرس و استرس

یه زمانی بود میگفتم دلم میخواد برم یک جایی تنها باشم

ناشکری کردم و الان میفهمم تنها بودن چقدر بده

بعضی وقتا فکر ازدواج میاد تو سرم فکر عاشقی و این چیزا ولی اینا

همه دروغ توی این زمونه البته که من توکل کردم به خدا ولی ...

ولی بعضی وقتا ... یعنی همیشه با خودم میگم چرا ازدواج کنم که دختر مردمو باخودم بکشم تو چاهی که هستم و بدبختش کنم بنده خدا داره تو خونه باباش خوش میگذرونه فکر میکنه ازدواج کنه همه چی بهتر میشه نمیدونه که زندگی هست که بعدا پیرش میکنه از سختیا چه بهتر که سمت کسی نرم حداقل تنهایی و بیچارگیم برای خودمه...

امروز دادمحمد اومد با دکتر رئیس بیمارستان صحبت کرد ک بمونم و برای امروز که جواب داد و موندم ولی فردا باز دادمحمد نیست و مرخصی هست و احتمالا اینا منو بگیرم برای پذیرش ... خدا به راه راست هدایتشون کنه فکر کنم قراره بدجور به زندگیم آسیب وارد کنن ولی نمیدونن که من خدامو دارم و اگر آدمی نیست ازم دفاع کنه خدای من هست که هوامو داشته باشه و شاید هم این حکمت خداباشه که برم پذیرش ...

راضیم به رضای تو . . .

بامداد(97/12/6)...

ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 3:22

صفحه بندی