بنام خدا
اومدم زاهدان پری شب تازه رسیدم زاهدان و تو جاده افطار کردم و شبش
حسابی خسته بودم له ولی تا دیرو وقت بیدار بودم . بگذریم ... این
وبلاگ شده جعبه خاطرات بد من که البته خاطرات خوب من کمه و
خوشی هام کوتاه مدت خیلی کوتاه مدت . از دیشب که رسیدم اینجا
روحیم عوض شد یه جورایی خوشحال بودم و از این که اینجا بودم
داشتم کیف میکردم . تا دیشب و امروز صبح ... اما امروز صبح یک خبری
رسید دستم خبری نه خوب نه بد . در واقع خوب و بدش به گذشت زمان
مشخص میشه ولی برای شخص خودم خیلی خبر گند و افتضاحی بود
بدجور حالمو خراب کرده دوباره افسردگی اومده سراغم و ایندفعه چند
برابر دفعه قبل . باورم نمیشه دارم برای خودم ارزوی مرگ میکنم ...
خبرش اصلا به من ربطی نداره ولی منو که به مقایسه میندازه لهم میکنه
البته که مقایسه کار درستی نیست.
خبر اینه که داداشم که تازه رفته دانشگاه بدجور عاشق دختری شده
جوری که باهم تلفنی حرف میزنن ... چت میکنن ... اینیستا هم پیام میدن
هم دیگه رو میبینن و کافه میرن . خلاصه اینجور عاشق شده اینو شنید
از یکی از دوستای خودش البته که خودمم قبل از این چیزایی ازش دیدم
توی همین یک روزی که اینجا بودم که مطمئن شدم عاشق شده و حالا
از دوستش که شنیدم مطمئن صد در صد شدم . و از این میترسم برادرم
به راه فساد مبتلا بشه و وقتی این کاره بشه دیگه برای همیشه خرابه
امیدوارم که خدا باهاش باشه و نذاره به این فساد های زمونه مبتلا بشه
همونطور که من شدم.
حالا چرا من ناراحتم . . . من از بابت اون ناراحت نیستم . اینکه دیدم
برادرم این توانایی رو داشته که به اون دختر اینجوری رسیده و اینجوری
که به گوشم رسیده که واقعا دختره رو میخواد و به دختر هم این موضوع
رو گفته گرچه که دختر با همه اینها قبول نکرده .. که بماند به من ربطی
نداره ... کلا ناراحت نشدم خوشحالم نشدم فقط امیدوارم ادم درستیو
انتخاب کرده باشه و من دخالتی نمیکنم توی این موضوع چون اون الان
داره بهترین دورانش رو میگذرونه و ممکنه توی این دوران فرد
موردنظرشو پیدا کرده باشه و اون نیمه گمشدش باشه خوشحالم میشم
که واقعا رسما برای هم باشن کنار هم خوش باشن چی از این بهتر ولی
داداشم باید صبر کن که اون دختره هم حسن نیتشو ثابت کنه امیدوارم
اینو بفهمه که البته اینجور که فهمیدم اینو نمیفهمه و در اینده اتفاقات
بدی شاید واسش انتظار میکشه...
حالا دقیقا ناراحتی من اینه که توی اون دوران که بودم انقدر بچه ساده و
مظلومی بودم که نگاهمم به دخترا نمی افتاد ... و هیچ وقت ازاین فرصت
استفاده نکردم به دختری که دوسش دارم خودمو نشون بدم که البته
عاشق انچنانی هم نشدم چون بعد از یه مدت فهمیدم دختره شخصن
به یکی از دوستام پیشناهاد... داد و کلا من با اون دوستمم قطع رابطه
کردم و البته نه تنها اون دختر هیچ کس دیگه ای هم از من خوشش نمیامد
خب حتما قسمت من بوده . حتما که نه صد در صد ... و احتمالا تنها کسی
که این دنیا واقعا دوسم داره مادرمِ و هیچ کس دیگه ای براش مهم
نیستم .
امیدوارم زوتر زمان تاریخ انقضاء من سر برسه ...
روزی که این وبلاگو ننویسم بدون این که ببندمش احتما اون روز من به
خاک سپرده شدم .
شاید . . .
حالا که زاهدانم لحظه به لحظش واسم عذابه میخوام زودتر برم نیکشهر
برم توی لاک خودم تنها باشم و به در و بدبختیای خودم فکر کنم
یه ادم مگه چقدر غصه داره ...
کاش بمیرم
--------
نه چرا بمیرم . هان؟؟؟
خدایا میدونی چیه خسته شدم از این همه مخفی کاری خسته ام خسته
میخواهی از من اعتراف بگیری اره باشه من عاشقم عاشق اون دختری
که همش پسم میزنه خدایا دارم میگم پسم میزنه چرا اینکارارو با من
میکنی ها ؟؟ نمیخوام دیگه دنبالش برم ... اون همش یه جوری باهام
برخورد میکنه انگار من سرم اون هم سرداره انگار اون ارباب هستش و
من بله قربان بگوش باید باشم ... انگار نه انگار من مردم احترامی دارم
ببین خدا دارم مشکلاتشو میگم . چه اشکال داره برادرم عاشق شده ..
اها راه اینم باز گذاشتب که بتونم برم عکس دختره رو پیدا کنم
که البته هم کردم و ظاهرش میخوره دختر خوبی باشه تو هم که خوشت
میاد منو اینجوری زجرم بدی . . . میخواهی رو لج بازی بی افتم و به اون
دختره که 4 سال پیش ازش جدا شدم پیام بوم نه ؟ همینو میخواهی دیگه
ولی اگر دوباره توهین شد بهم چی اگر دوباره بهم بی حرمتی کرد چی
تو ناراحت نمیشی من دارم انقدر سختی میکشم خدایا ناراحتم خیلی
از دست تو ناراحتم خدا ........
----------
نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلطه. خدایا کمکم کن
بامداد(97/12/6)...ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 177