صبح (97/11/18)

خرید بک لینک

بنام خدا

دیروز واسه یکشنبه و سشنبه یعنی 21 و 23 بهمنومرخصی گرفتم و قراره

امروز بیان بیمارستان دنبالم که بریم سمت ولایت و یکی از دوستامم

همراهمه البته اون امشب حرگت میکنه با اتوبوس میاد چون میگه سوار

ماشین اداری نمیشه ولی ماشین اداری واسه کار خودش میاد و میره من

فقط باهاش میرم ...

ساعت 15:01 الان خونه همکار بابام هستیم ایرانشهر اقای ریگی ...

از محل خدمت وقتی خواستیم حرکت کنیم و فهمیدم ماشین دولتیه سعی

کردم با ماشین دولتی نیام ولی دیدم که ممکنه دردسر درست بشه برای

رانندش گفتم پس حداقل پول بنزینشو خودم بدم و دادم 30 تومن پول

بنزینشو دادم با همه بی پولیم الان کلا 14 تومن دارم تا آخر ماه ...

خدا بخیر کنه واسم تا اخر برج رو ... خلاصه با ماشینی که اومدیم یک

صندلی از اداره بابام برداشتم فرستام نیکشهر محل خدمتم اموال اداره

هست درسته منم یکم استفاده میکنم بعد به اداره تحویل میدم والا

همونجوری که بهم تحویل دادن بهشون تحویل میدم مال بیتالمالو خراب

نمیکنم ... الانم که اینجا خونه همکار بابامیم و قراره از این جا حرکت کنیم

بریم زاهدان . . .

اهان راستی ساعت 9:40 دقیقه خواستم از دادمحمد اجازه بگیرم که برم

گفتم بهش من برم ؟؟ یه جوری منو و ساعتو نگاه کرد ... جلو جمع گفت

ساعت چنده ؟؟؟باخنده گفتم ساعت 9:40 دقیقه بعد یه جوری نگاهم

کرد منم گفتم اگر بگید نرم نمیرم خب . . . . گفته نه برو ولی دفعه بعد

نمیذارمت بری مثلا روزی که بخواهی ساعت 9 بری ساعت 12 میگم

برو منم گفتم باشه اشکالی داره من از این چیزا نمیترسم ... گفه باشه

من یه کاری میکنم بترسی ... بعد خندیدم و خداحافظی کردم و رفتم

الانم منتظرم تا پدر گرامی بگه که بریم ...

بامداد(97/12/6)...

ما را در سایت بامداد(97/12/6) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 3:22

صفحه بندی